به خیالم قوی بودولی ....

میدانم قضاوت میکنم واینکار منطقی وعقلانی نیست،

اماچه کنم؟چه کسی میداندبرای چه کسی می نویسم.

اینروزهااصلا حالم خوب نیست ،گاها خیال میکنم ،خیلی نزدیک خداهستم ودارم میمیرم.یعنی ضربانهای ریزنبضم بامن اینگونه سخن میگویند،

ای عزیز که دیگرعزیزدلم نیستی، چون خودت اصرارکردی که نباشی،

فقط برای یکبارمی توانستی رودرروی من،چهره به چهره من،بنشینی وببینی وبشنوی وبعدقضاوت کنی.

من اشتباه کردم، فکرمیکردم خیلی قوی هستید امافرارکردید،شماترسیدید،

من ماندم وشکستم دراعتمادکردن.

من باشماکاری ندارم،انسانی هستیدمختاروآزادوموووففففقققق.

اماخدایاتویاورم باش که درقلب من وآگاه ازنیت من معصوم هستی.خدایامرابه دست بادمسپار ودرکنار ویاورم باش.

/ 0 نظر / 17 بازدید