قهر

دیشب با خدا دعوایم شد؛ با هم قهر کردیم ... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد. رفتم گوشه ای نشستم. چند قطره اشک ریختم و خوابم برد. صبح که بیدار شدم، مادرم گفت: " نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد ."

/ 0 نظر / 6 بازدید