قضاوت

یک وقتی،بدفهمی ها آزارم می داد!ناراحت می شدم ،از قضاوت ها..کج فهمی ها...سو تفاهم ها...همه اش می ترسیدم...که آدمها بد بفهمندم...اشتباه قضاوت کنند...وقت زیادی صرف می کردم،برای توضیح دادن خودم...رفع سو تفاهم ...که ثابت کنم،من آن چیزی که فکر می کنند نیستم!اشتباه قضاوت کرده اند...حالا اما...موضعم سکوت است،در برابر آدمها و نگاه شان...سکوت و سکوت و سکوت!تازگی ها،در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم!انگار که لال شده باشم!شاید هم کور و کر !که نه می بینم،نه می شنوم...دیگر،نه انرژی توضیح دادن دارم!نه حتی حوصله اش را...
می دانی دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدمها نیستم...بگذار هر که هر چه خواست بگوید و برداشت کند...بی خیال...می روم در لاک خودم،آرام و بی دغدغه زندگی خواهم کرد!ماهی ها نه گریه می کنند،نه قهر و نه اعتراض!تنها که می شوند قید دریا را می زنند... و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقی شان،برعکس شنا می کنند.فروغ فرخزاد

.

/ 0 نظر / 4 بازدید