سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

خدایا کفر نمیگویم . . .

خدایا کفر نمیگویم . . .

پریشانم  چه میخواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . . .

خداوندا اگر روزی بشر گردی      ز حال بندگانت باخبر گردی

پشیمان میشوی از قصه ی خلقت ،از این بودن  از این بدعت

خداوندا تو مسئولی . . .

"خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است"

"چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است"

 

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۳