سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

امیدشجاعان یابهانه ترسوها

مادرخطاب به کودک خردسالش :

هیچ میدونستی وقتی اون شیرینی رویواشکی برمیداشتی، در تمام مدت خداداشت تورونگاه میکرد.

کودک : آره مامان جون!

مادر: وفکرمیکنی به توچیزی میگفت ؟

کودک:میگفت غیرازمادونفراینجاکسی نیست ،پس می تونی دوتا برداری .

   + یک معلم - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٠