سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

قهر

دیشب با خدا دعوایم شد؛ با هم قهر کردیم ... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد. رفتم گوشه ای نشستم. چند قطره اشک ریختم و خوابم برد. صبح که بیدار شدم، مادرم گفت: " نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد ."

   + یک معلم - ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۸