سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. من هم استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه و شاخه هایم کشید تبرش را در آورد و ...زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
می توانستم یک قایق باشم شاید هم چیز بهتری
درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روز های بهتر توجهی به آن نمی کردم
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...!
مرا بی رحمانه رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من ماندم با زخمهایی که به من زده بود
و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ...!
- - - - - - - - - - -
می گویند این رسم شما انسانهاست قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب می کنید
و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رها می کنید
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای انسان ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
تا مطمئن نشدی ، احساس نریز ...
دیگری زخمی می شود ...
خشک می شود...........!

   + یک معلم - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٦