سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

پازل خدا

من تکه ای از پازل خداوندم...
بی هدف آفریده نشده ام که بی هدف زندگی کنم...
میدانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده...همیشه هست. ..
رهایم نمی کند...
تنهایم نمی گذارد...
مرگ عاقبت زندگیم نیست...
عدم درقاموس پروردگارم واژه ای بی معناست...
من قطعه ای اززندگانیم...
تکه ای از پازل هستی...
مرابا مرگ؛با عدم سرو کاری نیست...
خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم...
آفریده تا جان ببخشم...امید دهم...
او که نه زاده ونه زاییده شده مرا نفس داده تا نفس دهم...
من تکه ای از پازل زندگی هستم...
اگر خود را گم کنم همه چیز وهمه کس ناقص می مانند...
من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد....

   + یک معلم - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٩