سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

بی وفایی

گفتمش دل میخری؟ پرسید:چند؟

گفتمش دل مال تو ،تنها بخند.

خنده کردودل زدستانم ربود،

تابه خود باز آمدم اورفته بود. دل زدستش روی خاک افتاده بود.جای پایش روی دل جامانده بود.

   + یک معلم - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٠