سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ، ماه من، غصه چرا؟

  تو خداا داری و اوهر شب و روزآرزویش همه آرامش توست. 

دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن،کارآنهایی نیست که خدارادارند.

غم و اندوه ، اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست ،

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست ، هنوز

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد

غصه اگر هست، بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ولی از یاد مبر:

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خداودرآن باز کسی می خواند که خدا هست، خدا هست 

دگرغصه چرا؟

   + یک معلم - ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۱