سفرآرام


عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست …

گاهی نیازداریم که کسی فقط حضورداشته باشد.

 

   + یک معلم - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٤

از زبان پرفسور سمیعی: من در ایران چیزهای عجیبی دیدم...!!!!!

از زبان پرفسور سمیعی:

من در ایران چیزهای عجیبی دیدم...!!!!!

کسی بوسه فرانسوی بلد نیست...!!!!

اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد....!!!

از رز هلندی هم خبری نیست...!!!!

اینجا عشق یعنی:

به خاطر چشم های دوروبرت معشوقه ات رافقط از پشت گوشی بوسیده باشی!!!!

دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر!!!!

مهربانیت را میگذارند به حساب آویزان بودنت...!!

من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار...!!!

ایرانیان جوانی نمیکنند پیرمردها وپیرزن های کم سن وسال بسیار دارند.....

ایرانیان عشق رابا ماشین ولباس خوب انتخاب میکنند نه با نیت خوب!!!!

ایران را دوست دارم،اما اینجاهمیشه دلگیراست .

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

صداقت درگفتارورفتار

صداقت درگفتارورفتار

پسرودختری خردسال داشتندباهم بازی می کردند.پسرکوچولویه سری تیله داشت ودخترکوچولوهم چند تایی شیرینی. پسرکوچولوبه دخترکوچولوگفت:من همه تیله هام را بهت میدم،درعوض توهمه شیرینیهات را به من بده.دخترکوچولوقبول کرد.پسرکوچولو بزرگترین وقشنگترین تیله رایواشکی واسه خودش گذاشت کنار وبقیه روبه دختر کوچولو داد.اما دختر کوچولوهمون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هایش را به پسرک داد.همون شب دختر کوچولوبا آرامش تمام خوابید وخوابش برد.ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکرمی کرد که همان طوری که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده،شاید دخترکوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاش را قایم کرده وهمه شیرینی ها رو بهش نداده!

نکته:

کافرهمه را به کیش خود پندارد.کسی که صادق نیست همیشه به دیگران شک داردوفکر  می کند بقیه هم صداقت ندارد؛ درعوض کسانی که صداقت دارند،درآرامش خاطر به سر  می برند.    

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٢

منو به حال خودم وامگذار

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٠

هدیه خدا

هر گلی که می رسه هدیه خداست از بهشت ...

هر نسیم دلکشی عطر آشناست از بهشت ...

شکوفه هایی که می شکفند سهم آدماست از بهشت

زندگی مال ماست ...

هر نفس هدیه ای از خداست


  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

عشق چراغی کوچک است اما نور آن کافیست.

عشق چراغی کوچک است اما نور آن کافیست. لازم نیست با خود خورشیدی حمل کنی. یک چراغ کوچک درتاریکی شب کافیست. البته این چراغ فقط چند متری پیش پای تو را روشن می کند اما همین اندازه کافیست. چند گام که به جلو برداری، نور چند متری جلوتر می رود. نور همیشه از تو جلوتر است. عشق چراغی کوچک درقلب است اما به تنهایی کافیست. به چراغ دیگری برای سفر زندگی احتیاج نیست. چراغ عشق راه درست را به تو نشان می دهد.  فقط به قلب خود گوش کن نه به هیچ فرمان و دستور دیگری. خدا همیشه درقلب تو سخن می گوید و راه را به تو نشان می دهد. اما مردم چون به ندای قلب خود گوش نمی دهند به دست مبلغان و سیاست پیشه ها که همواره به آنها امر و نهی می کنند  استثمار می شوند. هرچه به تو می گویند در جهت منافع خودشان است. تو را با واژگانی زیبا چون اخلاق و معنویت به بردگی می کشانند. هدفشان آن است که مردم را در بند کشند و اسیرشان سازند.آزادی زمانی از راه می رسد که به قلب خود گوش کنی و ندای آرام و آهسته درون خود را بیابی. این ندا را یافتی، راهنمای درونی خود را یافته ای.مرشد واقعی به گونه ای عمل می کند که تو چراغ درون خود را بیابی. دوست ندارد بر او تکیه کنی، زیرا وابستگی ازهر نوعی که باشد اسارت است.  

 

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٤

انسان شادمان قادر نیست کاری نادرست انجام دهد- نه در مورد خودش نه در مورد دیگران.

انسان شادمان قادر نیست کاری نادرست انجام دهد- نه در مورد خودش نه در مورد دیگران. در او توانایی انجام کارهای نادرست اصلا وجود ندارد. اما انسان غمگین، ناگزیر از انجام کارهای نادرست است. او ممکن است گمان کند در حال انجام کارهای خوب است اما هرگز نخواهد توانست کارهای خوب انجام دهد. اگرچه او قصد انجام کارهای خوب را دارد نتیجه، هیچگاه خوب از آب در نخواهد آمد. ممکن است گمان کند به مردم عشق می ورزد اما او در لباس عشق بر مردم سوار می شود. ممکن است گمان کند خدمتگزاری بزرگ برای مردم است اما او سیاست پیشه ای بیش نیست. به بهانه خدمتگزاری قصد سوار شدن بر مردم را خواهد داشت. انسان غمگین از انجام کارهای خوب ناتوان است. از این رو می توان پرهیزگاری را تنها یک چیز دانست: شادمانی. و گناه را می توان تنها یک چیز دانست: غمگینی. غمگینی گناه است و شادمانی، پرهیزگاری. تنها پیام من به رهروان این است: خندان باشید. شادمان باشید. به رقص درآیید. به آواز درآیید تا آنگاه هرکاری انجام می دهید درست و صواب باشد.

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٤

خدایا کفر نمیگویم . . .

خدایا کفر نمیگویم . . .

پریشانم  چه میخواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . . .

خداوندا اگر روزی بشر گردی      ز حال بندگانت باخبر گردی

پشیمان میشوی از قصه ی خلقت ،از این بودن  از این بدعت

خداوندا تو مسئولی . . .

"خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است"

"چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است"

 

  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۳

زیر پلکت سایبانم میدهی ؟ سوختم آیا پناهم میدهی ؟

زیر پلکت سایبانم میدهی ؟

سوختم آیا پناهم میدهی ؟

آتشی افتاده بر جان و دلم،

قطره آبی بر لبانم میدهی ؟

میهمان جان جانان گر شوم،

میزبانی را نشانم میدهی ؟

تا بیاسایم دمی در پای عشق،

زیر چترت سر پناهم میدهی ؟

ای جواب پرسش بی پاسخم،

عشق را آیا نشانم میدهی ؟

   + یک معلم - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ : ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟

 ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ :ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ؛ﭼﯿﻨﯽ ﺭﻭﺡ ﻣﺮﺍ ﺑﻨﺪ ﺑﺰﻥ ...

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺮﺵ ﺑﻠﻨﺪ؛

ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺩﺍﺭﯼ!!!

ﺗـﻮ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻧﮕﺎﻫﺖﭘﯿﺪﺍﺳﺖ؛

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺫﻭﻕ ﻭ ﻫﻨﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻣﯽﺑﺎﺭﯼ

ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻧﺠﺶ ﺟﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ

ﭼﯿﻨﯽ ﺭﻭﺡ ﻣﺮﺍ ﺑﻨﺪ ﺑﺰﻥ ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺩ

ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ....

ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎﮔﺮﯾﻪ

ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮ ﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥﺩﺍﺭﺩ ……

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮﻣﺮﮒ

ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ……

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥﺩﺍﺭﺩ ……

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺑﻮﯾﯽ

ﯾﮏ ﺳﺮﺍﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥﺩﺍﺭﺩ .……….

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽﮔﺬﺭﺍﺳﺖ …

ﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ …

ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ....ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛

ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ....‌

................................................................................

گاهی خدا به انسان می گوید : 

من خانه هستم .. ، در بزن .با هم چای میخوریم و گپ میزنیم تو سبُک میشوی ..و ..

و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم

و کاری میکنم تا دلت گرم شود .

لازم نیست سر سجادۀ نماز باشی 

می توانی همانطور که در حال چای خوردن هستی با من حرف بزنی

یا .. همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی 

منهم از موزیک خوشم می آید 

خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند ،

به بعضی از آنها الهام کردم چگونه ساز های متفاوت بسازند 

و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند ، 

با رقص هم مخالف نیستم .

ببین پروانه ها چگونه می رقصند .

گُل در حال رقص است . 

ابرها درحال رقصند. 

به کودکان نگاه کن ، پاک و معصومند و مدام درحال رقصند.

گاهی خدا می گوید : مزاحم نیستی 

در بزن با هم یک چای بنوشیم و گپ بزنیم ... ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﭘﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ،

ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ،

ﻣﻦ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ

ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎﺵ ...

ﺁﻟﺒﺮ ﮐﺎﻣﻮ.

 

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ……


  ادامه مطلب  
   + یک معلم - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

زندگی ماجرایی است الهی

دید جالبیه:

زندگی ماجرایی است الهی. زندگی ماجرای زندگی من نیست، ماجرای زندگی خداست. ما فقط صفحات، بندها و نقطه های ماجرای زندگی هستیم. هستی یک همنوازی ( ارکستر ) بزرگ است و ما نت ها و آلات موسیقی کوچک آن هستیم. ما می توانیم هماهنگ با کل بنوازیم- که شادی آفرین است یا می توانیم ساز مخالف کل را بنوازیم- که بدبختی آفرین است. به همین سادگی! پس هرگاه احساس بدبختی کردی به یادآور که تو آگاهانه یا نا آگاه، کاری مخالف کل انجام می دهی. آن عمل را اصلاح کن. هیچکس غیر از تو مسوول نیست. مسوولیت کامل را به عهده گیر. هرگاه احساس شادمانی کردی،‌ از آن لحظه درسهایی بیاموز. احتمالا تو با کل هماهنگ بوده ای که احساس شادمانی به تو دست داده است. پس به یاد بسپار که چنین چیزی چگونه اتفاق افتاد و این نوع ارتباط را بارها و بارها تکرار کن تا بیشتر اتفاق افتد و ژرف تر شود. شادمانی و غم معلمانی بزرگ اند. اگر ما بتوانیم بر این دو معلم بنگریم و از آنها درسهایی بیاموزیم، دیگر به هیچ چیز نیازی نخواهیم داشت.


   + یک معلم - ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

قلب" مهمانخانه نیست که آدمهابیایند،دوسه ساعت یا دوسه روز درآن بمانندوبع

نادرابراهیمی درکتاب "یک عاشقانه آرام " میگوید : 

 قلب" مهمانخانه نیست که آدمهابیایند،دوسه ساعت یا دوسه روز درآن بمانندوبعد بروند،

 قلب لانه گنجشک نیست که دربهارساخته شودودرپاییز باد آن راباخودش ببرد،

"قلب"راستش نمیدانم چیست امااین را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خوب است

قلب چاه دلخوری نیست که به وقت بدخلقی،سنگریزه ای بیندازی تاصدای افتادنش رابشنوی!

"قلب"آیینه ای ست که باهر شکستن،چندتکه میشودوپکپارچگی اش ازهم می پاشد...

 "قلب"قاصدکی ست که گرپرهایش رابچینی،دیگربه آسمان اوج نمیگیرد،

"قلب"برکه ای ست که آرامشش به یک نگاه بهم میخورد،

"قلب"اگربتواند کسی رادوست بدارد،خوبی هاوحتی زخم زبانهایش رانقش دیوارش میکند،

حال،اینکه قلب چیست،بماند!

فقط این رامیدانم؛

 

"قلب"وسعتی دارد به اندازه حضورخدا...

من حرمی مقدس تر ازقلب، سراغ ندارم...


   + یک معلم - ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۱

گنجشکی به خدا گفت؟ لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود.

گنجشکی به خدا گفت؟ لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تورا گرفته بودم؟... خدا درجواب گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی... مردی در حالی که به قصرها و خانه های زیبا مینگریست به دوستش گفت: وقتی این همه اموال رو تقسیم میکردن ما کجا بودیم. دوست او دستش رو گرفت و به بیمارستان برد و گفت.: وقتی این بیماریها رو تقسیم میکردن ما کجا بودیم!!!! خدایا واسه داده ها و نداده هات شکر... اینو برای تمام اد لیستت بفرست.؛الهی!یک ذهن آرام..... یک تن سالم...... یک خواب شیرین.... یک خیال راحت... یک روز قشنگ..... یک خبر خوش...... یک خوشی از ته دل.... نصیب همه دوستای عزیزم کن.... آمین

   + یک معلم - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی ودستهای خودت خیس نشود .

محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی ودستهای خودت خیس نشود

چه زیباست

بی قیدوشرط عشق بورزیم

بی قصدوغرض حرف بزنیم

بی دلیل ببخشیم

وازهمه مهمتر

بی توقع 

به تمام موجودات

محبت کنیم...

عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش میکنند 

 اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به همراهانشان کنند، شیطان در تنهایی خود خواهد مرد. "هلن کلر "


   + یک معلم - ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﭼﯿﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﯾﻚ ﻣﻌﺠﺰﻩ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺁﯾﺪ.

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﭼﯿﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ،

ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﯾﻚ ﻣﻌﺠﺰﻩ،

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯾﺶ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﻛﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﻐﺰ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺣﺲ ﻣﯽﻛﻨﯽ.

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻚ ﺣﺲ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺳﺖ،

ﻫﯿﭻﻛﺲ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻤﺎﻥ ﻛﻨﺪ،

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﻧﻮﻉ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ،

ﺗﻌﺒﯿﺮﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ

ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯽ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ.

Image result for ‫تصاویر رزهای قرمز‬‎

   + یک معلم - ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

تمام احساس من خلاصه ایست از مهربانی هایت که هوای عشق تو را دارد .

تمام احساس من خلاصه ایست

 از مهربانی هایت که هوای عشق تو را دارد

 راز نگاه تو را دارد ، مثل چشمه ای زلال در قلبم میجوشد

 و در احساس تو جاری میشود …

 معنای خوشبختی این است

 که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه ، دوستت دارد

Image result for ‫تصاویر رزهای قرمز‬‎

   + یک معلم - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ MIT ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺗﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻃﯽ ﺁﻥ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ , ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ

ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ MIT ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺗﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻃﯽ ﺁﻥ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ ,

ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:

" ﻓﻼﻥ ﮐﺎﺭﺭﺍ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻡ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻡ"

ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻔﺪﻩ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ

" ﺷﻤﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﺪ"

ﺗﺎ ﺍﺛﺮ ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺭﺍ ﺧﻨﺜﯽ ﮐﻨﺪ !

 

ﻧﺘﯿﺠﻪ: ﻗﺪﺭﺕ ﻧﻔﻮﺫ ﮐﻼﻡ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ٬ ﻫﻔﺪﻩ ﻣﺮﺗﺒﻪ

ﺍﺯ ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻼﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻗﻮﯾﺘﺮﺍﺳﺖ .

ﭘﺲ ﻣﺜﺒﺖ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ !

ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ " ﻭﺍﮔﻮﯾﻪ " ﻣﯽ ﻧﺎﻣﻨﺪ؛ ﻭﺍﮔﻮﯾﻪ ﻫﺎ ﺍﺛﺮﺍﺕ

ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺩ ﮔﻮﯾﻨﺪﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛

ﻣﺮﺍﻗﺐ ﻭﺍﮔﻮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﯿﻢ !

Image result for ‫تصاویر رزهای قرمز‬‎

   + یک معلم - ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

درعالم هستی فقط احساسات و عواطف فرد, در ارتباط با موضوعات گوناگون ثبت می شود.

درعالم هستی فقط احساسات و عواطف فرد, در ارتباط با موضوعات گوناگون ثبت می شود. این عواطف و احساسات ,در یکایک سلولهای بدن, در ذرات شخصیت , در ذهن و وجود ابدی به ثبت می رسند. 

هنگامی که ادیان درباره لزوم غذا دادن به گرسنگان و آب دادن به تشنگان صحبت می کنند ,در واقع آب و غذای شخصی که به او آب و غذا داده می شود مهم نیست بلکه احساس و عواطفی که شخص ,هنگام ابراز محبت بی شائبه تجربه می کند مهم است و ثبت می شود. 

دادن آب به گیاه یا حیوان در حال مرگ یا تشویق کردن و دلداری دادن به یک شخص, به همان اندازه برای شناخت هستی و آفریدگار راه گشاست که یافتن یک شخص گرسنه و تشنه و آب و غذا دادن به او. به عبارت دیگر , ما این مرحله از زندگی را با کار نامه ایی ترک می کنیم که نشان دهنده ی عواطف لحظه به لحظه ی ماست. 

احساسات نیز بخش غیر قابل مشاهده و غیر مادی و ابدی وجود ما را پر می کنند و همین هاست که یک فرد خوب را از یک فرد کم تر خوب متمایز می کند. 

عمل فقط وسیله ایی است که با آن نیت و احساسات ما ابزار و تجربه شوند.

   + یک معلم - ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

خدایـــــا ... مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ...

خدایـــــا ...

مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ...

عده ای تا مرز منفعت ...

عده ای تا مرز مال ...

عده ای تا مرز جان ...

عده ای تا مرز آبرو ...

و همگان تا مرز این جهان ...

تنها تویی که همواره می مانی ... !

رهـــــایم نـکن . .


   + یک معلم - ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩

حسین پناهی : یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!

 یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!

جیب هایم مطمئن ترند.!!

دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره.ولی 'محبت'، "خیانت" میاره! کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!!

کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!!!!وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!!

زندگى به من آموخت: که"هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست"!!!!

این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است!!

Image result for ‫تصاویر رزهای قرمز‬‎

   + یک معلم - ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

بعضی دعا ها عجیب به دل میشینه ؛

بعضی دعا ها عجیب به دل میشینه ؛

 

 

خداوندا نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی! میان این دو گم شده ام، هم خودم و هم تو را آزار می دهم! هر چه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی! خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن !



ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻮﻟﺪ، ﺩﺭ ﺩﺭﻳﺎﻳﻰ ﺍﺯ «ﺁﺏ» ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﻰ، ﺩﺭ ﻣﺤﻴﻄﻰ ﭘﺮ ﺍﺯ «ﻫﻮﺍ» ﻫﺴﺘﯿﻢ

ﻭ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻥ، ﻣﻴﺎﻥ ﺧﺮﻭﺍﺭﻫﺎ «ﺧﺎﮎ» ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺧﻔﺖ

ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺍﻳﻦ ﭼﺮﺧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ «ﺁﺗﺶ» ﺗﮑﻤﻴﻞ ﻧﮑﻨﻴﻢ

ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺁﺏ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ

"ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺍﺟﺮﻧﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﻨﺎﺭ ﻳﺎ مجیر"

"ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﻩ"                           

 

ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ ؛ ﺩﺭﻫﯿﺎﻫﻮﻱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﭼﻪ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﻜﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ!

ﭼﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﭙﯿﺪﻱ ﻣﻮﯾﻢ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪ،ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﻜﻪ ﻗﺼﻪ ﺍﻱ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ!

ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﮔﺮﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺳﺎﺩﮔﯽ!

 

ﻛﺎﺵ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻭﻧﻪ ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺑﺠﺎﯾﺶ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﺗﺴﻠﯿﻢ ﺗﻮ میشدم

   + یک معلم - ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

یک پلنگ تیزپا و قدرتمند

یک پلنگ تیزپا و قدرتمند، اگر با هزار کیلومتر سرعت هم بدود؛ باز نمیتواند؛ به پرواز درآید. ولى، یک گنجشک کوچک با کمترین سرعت هم پرواز می کند. زیرا براى پرواز نیاز به بال داریم؛ نه قدرت و سرعت!

بالِ پرواز ما انسانها، ذهن ماست. موفقیت، هیچ ربطى به هیکل، زیبایى، جنسیت، قدرت، سن و سال، داخلى و خارجى بودن ندارد!

درصد موفقیت انسانها بستگى به درصد استفاده از قدرت ذهنشان دارد.

 

به قول مولانا:

رهِ آسمان درون است؛ پرِ عشق را بجنبان

پرِ عشق چون قوى شد؛ غم نردبان نماند

   + یک معلم - ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

کسی را دوست بدار که "دوستت دارد»

دکتر حسین الهی قمشه ای 

 

کسی را دوست بدار که "دوستت دارد", حتی اگر غلام درگاهت باشد؛

و دست بکش از دوست داشتن کسی که "دوستت ندارد", حتی اگر سلطان قلبت باشد...

فراموش نکن که "زمان" آدم وفادار رو مشخص می کنه نه "زبان"....

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست، اما برای ماهی زندگیست...

 

برای کسی که دوستت دارد "زندگی" باش نه "تفریح"

   + یک معلم - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

ﺑﻬﺸﺖ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻴﺴﺖ ..

ﺑﻬﺸﺖ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻴﺴﺖ ..

ﺑﻬﺸﺖ ﺍﻭﻝ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﺎﺩﺭﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻐﻠﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﯿﺮﺕ ﺩﺍﺩ

ﺑﻬﺸﺖ ﺩﻭﻡ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭘﺪﺭﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﺮﺩ

ﺑﻬﺸﺖ ﺳﻮﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺪﯾﺪﻥ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﯾﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ

ﺗﻮ ﺩﺍﺩ

ﺑﻬﺸﺖ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺖ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺰﺭﮔﯿﺶ ﻫﻤﺴﻨﺖ ﺷﺪ ﺗﺎ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯼ

ﺑﻬﺸﺖ ﭘﻨﺠﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ

ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺸﻢ ﺩﻭﺳﺘﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﻘﺪﺕ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﻓﺸﺮﺩ ﮐﻪ

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﺁﺭﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯿﺴﺖ؛؛ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ ... ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ .. ﺧﻮﺍﻫﺮ ﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ

ﺣﺲ ﮐﻦ .. ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭ ... ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﺑﮕﺬﺭﺍﻥ ...

" ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ "

ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺮ ﻧﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻨﺖ ...

ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﺣﺲ ﮐﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﺴﺖ ..

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ .

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ، ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ :

ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ

ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ

ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ

ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ، ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ

ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ

ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺕ ﺑﺴﭙﺎﺭ

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ

ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ

   + یک معلم - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

انسان خوشحال

"کارل گوستاو یونگ" روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد:

بر اساسِ این تعریف،

خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها. 

خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد.

خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز،

خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن،

خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات،

خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم،

خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی،

خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن 

خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی

 

خوشحالی یعنی ادامه دادن

... "کارل گوستاو یونگ" روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد:

بر اساسِ ا

   + یک معلم - ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

در بازی زندگی یادمی گیری

در بازی زندگی

در بازی زندگی

یاد می گیری

اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوانه

مثل آویختن به طنابی پوسیده ست

 

یاد می گیری

نزدیک ترین ها به تو گاهی می توانند دورترین باشند

 

که باید آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی 

بتوانی یک روزی تمامت را بغل کنی و راه بیفتی و بروی و در جایی که شنیده و فهمیده نمی شوی نمانی

 

یاد می گیری

دیوار خوب ست 

سایه درخت مطلوب ست

اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست

 

یاد می گیری 

بره نباشی که گرگ می شوند به جانت 

که چگونه چینی احساست را بند بزنی و 

خیاط خوبی شوی برای دلت 

امید را هر شب به جا رختی تردید بیاویزی و 

صبح به تن کنی 

تا نشکنی و برای خودت بمانی

 

یاد می گیری 

کم کم خودت را دوست داشته باشی 

که سرمایه گرانبهای هر آدمی

تنها خودش هست...

 

____

   + یک معلم - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦

سه قانون از قوانین مهم کائنات

1- قانون جبران :
در کائنات هر فعلی که برای تو صورت می گیرد یا نعمتی به تو می رسد (حال با هر واسطه ای) باید در ازاء آن فعلی برای جبران انجام بدهی. چنانچه این جبران صورت نگیرد، براساس همین قانون، کائنات خودش چیز دیگری را بعنوان جبران از تو می گیرد.  از پرداخت یک مابه ازاء گرفته تا جواب لبخندی را با لبخند دادن.
2- قانون جذب:
قانون جذب ناظر بر این امر است که هرگونه انرژی را (چه مثبت و چه منفی) با هر فرکانسی مرتعش کنی، دقیقا" همان را به سوی خودت جذب می کنی.
3- قانون مزرعه:
رکن اول قانون مزرعه : وقتی چیزی می کاری باید صبر کنی تا در وقت خودش به تو محصول بدهد.
رکن دوم قانون مزرعه: رسیدگی و مراقبت صحیح از دانه ای که کاشته ای.

   + یک معلم - ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٥

عازم یک سفرم

عازم یک سفرم ،سفری دور به جایی نزدیک .سفری از خود من تا به خودم،سفری ازخودمن تابه خدا،  تواگرنیزکنون مثل منی،مثل من درطلب خورشیدی،پس بیاتاباهم،دست دردست دهیم، مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست … دلمان پاک که باشداوخودش میاید.

   + یک معلم - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٥

دوست آن باشدکه گیرددست دوست درپریشان حالی ودرماندگی

دوست آن باشدکه گیرددست دوست درپریشان حالی ودرماندگی


   + یک معلم - ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٤

شکسپیر میگه :اگه یه روز فرزندی داشته باشم

 

شکسپیر میگه اگه یه روز فرزندی داشته باشم ، بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادکنک می خرم بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده . بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک ، تا بتونه بالاتر بره . بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می تونن توی یه لحظه ، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن ، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه و مهم تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده ، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده واینکه وقتی یه نفرو خیلی واسه خودت بزرگ کنی در آخر میترکه و تو صورت خودت میخوره...


   + یک معلم - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٤

مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است.

مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است.
این دل انسان است که او را سعادتمند و ثروتمند می کند.
انسان با آنچه که هست ثروتمند است نه با آنچه که دارد.
آرامش سهم کسانی است که بی منت می بخشند
بی کینه می خندند ودر نهایت با سخاوت محبتشان را اکرام می کنند…
آرامش سهم هر روزتان باد

 

 

بادکنک من
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داده گفت: «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.»

 

یک مشت شکلات

 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»

 

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.»

 

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.»

 

دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟»

 

بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟» 

 

دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»

 

خیلی از ما آدم بزرگا، حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدمها و وابستگی‌های اطرافمون بزرگتره.

 

دلیلی برای ادامه زندگی

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: «آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»

 

جواب ‏او مرا شگفت زده کرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟»

 

پاسخ دادم: «بلی.»

 

فرمود: «‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.»

 

‏خداوند در ادامه فرمود: «آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم. ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی!»

 

‏از او پرسیدم: «من ‏چقدر قد می‏ کشم؟»

 

‏در پاسخ از من پرسید: «بامبو چقدر رشد می کند؟»

 

جواب دادم: «هر ‏چقدر که بتواند.»

 

‏گفت: «تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی.»

 

ناله و رنج فولاد

 

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

 

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.»

 

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: «در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.»

 

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: «گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.»

 

باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.»


   + یک معلم - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۳